سيد على اكبر برقعى قمى
57
كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )
نكتهء كه در اين مقام نگارشش ضرورت دارد اينست كه حق پرستان و حقيقت جويان بمناسبت حقى كه مىپرستند و حقيقتى كه ميجويند همواره با نظر پاكى بمردم مىنگرند و معتقدند كه مردم خواستار رواج حقند و از بيخ برانداختن باطل و هرگاه دست به كار نميزنند براى آنست كه روزگار فرصت بدستشان نداده و يا كسى كه حقپرست و حقيقت خواه است نيافتهاند و در صورتى كه به حق پرست رسيدند و روزگار نيز مساعدت كرد از پيشرفت دادن مقصود دريغ ندارند . شريف رضى از همان كسانيست كه مردم را بدان ديده مينگريسته و حق داشته كه چنان انديشه را بنمايد لكن مىبينم پس از آزمايشها كه كرده وزير و روى مردم را نگريسته انديشه خود را همچون انديشه كسى دانسته است كه از زن نازاد انتظار فرزند آوردن داشته باشد چنان كه خود گفته است و ما انا الا كالموارب نفسه * بغى ولد او العرس جداء عاقر و از آن جائى كه عمر شريف رضى دير نپائيد درست نمىتوان در اين موضوع قضاوت كرد زيرا يكسال قبل از وفاتش مىبينيم بهاء الدوله ديلمى نقابت طالبين تمامت كشور و بلاد اسلامى را بوى تفويض كرد و چنان كه در فصل نقابت گفتيم منصب نقابت يكدرجه از مقام خلافت پستتر بود آن هم نقابتى كه بر بخشى از بلاد باشد فكيف بمنصب نقابت تمام شهرها بنابراين بايد گفت كه هرگاه شريف رضى عمرش سپرى نميشد بآرزوى ديرين خود ميرسيد لكن قضا طومار عمرش را درهم پيچيد و تخت خلافت را چنان اقبال و فرخندگى نبود كه بوجود آن دانشمند پاكنهاد زيب گيرد و دلبرترين سطور تاريخ خلافت را مورخين بنگارند